فیلم «غلاف تمام فلزی»؛ اوج نگاه ضد جنگ استنلی کوبریک
غلاف تمام فلزی را میتوان نقطه اوج دیدگاه ضد جنگ کوبریک دانست. فیلمی که برخلاف بسیاری از آثار همعصر خود، به جای نشان دادن وحشت جنگ از طریق صحنههای خونین و حماسی، با سردی، بیاحساسی و نگاه مستندگونه خود بیننده را به تفکر وا میدارد.
به گزارش پارسینه ، استنلی کوبریک در طول کارنامه هنری خود همواره فیلمهایی ساخته است که به نقد نهادهای مدرن مثل دولت، ارتش و رسانه میپردازد.
غلاف تمام فلزی را میتوان نقطه اوج دیدگاه ضد جنگ کوبریک دانست؛ فیلمی که برخلاف بسیاری از آثار همعصر خود، به جای نشان دادن وحشت جنگ از طریق صحنههای خونین و حماسی، با سردی، بیاحساسی و نگاه مستندگونه خود بیننده را به تفکر وا میدارد.
نقد ماشین جنگ
یکی از مهمترین ویژگیهای دیدگاه ضد جنگ کوبریک این است که او هرگز سربازان عادی را به خاطر جنگ سرزنش نمیکند. هدف نقد او، ساختار و ماشین جنگی است که این سربازان را میسازد. در نگاه کوبریک سربازان قربانی هستند، قربانیان یک سیستم فکری که آنها را به غلاف تمام فلزی تبدیل کرده است.
برای مثال لئونارد پیش از ورود به ارتش، یک جوان عادی و شاید کمی سادهلوح است، اما سیستم آموزشی ارتش او را به یک اسکیزوفرن خشن تبدیل میکند.
گروهبان هارتمن (با بازی لی ارمی) چهره خشونت و سادیسم است که محصول همین سیستم دیوانه است. دیالوگهای او سرشار از ارجاع به نهادهای نظامی و قدرتهای بالادستی است. او خود را پدری میداند که وظیفه دارد پسران را مرد کند، اما نتیجه این پدری، تولید هیولاهایی است که در نهایت خود او را نیز میخورند.
نگاهی به منبع اقتباس
برای درک فیلم غلاف تمام فلزی، ابتدا باید به سراغ منبع اقتباس آن رفت. رمانی که گوستاو هَسفورد، نویسنده و روزنامهنگار که خود پیشتر در نیروی تفنگداران دریایی آمریکا در جنگ ویتنام خدمت کرده بود، نوشته است.
هسفورد این رمان را بر اساس تجربیات مستقیم خود در سال ۱۹۶۷ و در جریان نبرد خونین هوه نوشت.
Short-Timer که نام رمان از آن میآید اصطلاحی است برای سربازی که روزهای کمی تا پایان مأموریتش باقی مانده و مدام در حال شمارش معکوس برای بازگشت به خانه است. این کتاب نگاهی بیرحمانه، تلخ و مستندگونه به زندگی یک تفنگدار دریایی دارد.
رمان هسفورد از دو بخش مجزا تشکیل شده که هر دو از زاویه دید جیمز تی. دیویس روایت میشود، اما لحن و فضای این دو بخش کاملاً متفاوت است.
بخش اول آن در جزیره پارریس و در مرکز آموزش تفنگداران دریایی میگذرد و بر رابطه سادیستی گروهبان آموزشدهنده با سربازان و فروپاشی روانی یکی از آنها به نام لئونارد تمرکز دارد.
در بخش دوم نیز دیویس را در ویتنام به عنوان خبرنگار جنگی دنبال میکنیم. او با گروهی از سربازان همنشین میشود که هر یک نمونهای از جنون و پوچی جنگ هستند.
تبدیل انسان به ماشین جنگ
رمان نشان میدهد که چگونه ارتش و آموزشهای آن، انسانها را به ماشینهای جنگی (غلافهای تمام فلزی) تبدیل میکند. جوکر مجبور است میان هویت واقعی خود انسانی باهوش و بامزه و هویت نظامیاش یک تفنگدار بیاحساس یکی را انتخاب کند.
معروفترین نماد این دوگانگی، نشان کلاهی است که جوکر بر سر میگذارد، نشان صلح و شعار متولد برای کشتن. این تناقض، هسته اصلی کتاب است.
هسفورد خشونت را نه فقط به عنوان ابزار جنگ، که به عنوان زبان اصلی ارتباط میان انسانها در این محیط جهنمی به تصویر میکشد.
بیماری همیشگی بشریت
استنلی کوبریک در سال ۱۹۸۷ اقتباسی سینمایی از رمان هسفورد ساخت که به یکی از ماندگارترین فیلمهای ضدجنگ تاریخ سینما تبدیل شد. برای کوبریک، جنگ ویتنام یک رویداد تاریخی نیست، بلکه نمونهای از یک بیماری همیشگی بشریت است.
کوبریک در اقتباس خود تغییراتی نسبت به کتاب انجام داد. کوبریک نام شخصیت اصلی را از جیمز تی. دیویس به جی. تی. جوکر دیویس تغییر داد تا بر وجه نمادین شخصیت تأکید کند.
رمان هسفورد بسیار مفصلتر است و جوکر درگیریهای بیشتری دارد. کوبریک داستان را سادهسازی کرد و بر تعقیب یک تکتیرانداز زن ویتنامی در شهر هوه متمرکز شد تا پایانبندی تلخ و نمادینی برای فیلم بسازد.
فیلم مانند کتاب، فیلم نیز به دو نیمه کاملاً مجزا تقسیم میشود. نیمه اول فیلم چنان قدرتمند و خیرهکننده است که در تاریخ سینما ثبت شده. بازی فراموشنشدنی لی ارمی در نقش گروهبان هارتمن و دیالوگهای طوفانی و تحقیرآمیز او، روند تبدیل شدن سرباز لئونارد به یک ماشین کشتار ناقص را نشان میدهد. پایان این بخش با کشتن گروهبان هارتمن توسط لئونارد و سپس خودکشی او، یکی از تکاندهندهترین صحنههای سینماست.
نیمه دوم فیلم نیز در فضایی کاملاً متفاوت میگذرد، شهری مخروبه و پر از هرجومرج. اینجا خبری از نظم اردوگاهی نیست، جنگ و هرجومرج محض است. جوکر و دوستانش در میان آوارها و تکتیراندازها پرسه میزنند.
عنوان فیلم یعنی غلاف تمام فلزی به فشنگهایی اشاره دارد که پوسته فلزی دارند. کوبریک نشان میدهد که چگونه سربازان، این پوسته فلزی را به تن میکنند و از انسانیت تهی میشوند.
سربازانی ترسیده و سرگردان
برخلاف بسیاری از فیلمهای اکشن، در غلاف تمام فلزی خبری از قهرمانبازی نیست. سربازان آمریکایی نه قهرمان، که سرگردان و ترسیده هستند. دشمن نیز یک هیولای ترسناک نیست، بلکه در پایان فیلم، یک دختر نوجوان ویتنامی زخمی و وحشتزده است.
جوکر یک راوی باهوش و کنایهپرداز است که سعی میکند با طنز از جنون جنگ فرار کند. او در نهایت زنده میماند و این پرسش را مطرح میکند که آیا زنده ماندن به قیمت از دست دادن انسانیت، ارزشش را داشت؟
جوکر در فیلم منفعلتر است. او بیش از آنکه راوی باشد، یک ابژه برای نگاه دوربین است. سرنوشت او اهمیتی ندارد؛ مهم این است که او نماینده انسان دوپاره دوران مدرن است.
صحنه پایانی جوکر پس از کشتن تکتیرانداز، با بقیه واحدش به مأموریت ادامه میدهد. پایانی تلخ اما طبیعی. جوکر پس از کشتن دختر، دوربین را نگاه میکند و میگوید: من... خوشحالم. سپس سربازان در میان خرابهها آواز میخوانند. این یک پایان سوررئال و نمادین است.
تهی شدن از معنا
کوبریک میگوید که جنگ زمانی ممکن میشود که نشانهها از معنا تهی شوند. وقتی میتوانی روی کلاهت بنویسی متولد برای کشتن و کنارش نشان صلح بزنی، یعنی به بنبست معنا رسیدهای.
کوبریک با اقتباس خود در غلاف تمام فلزی تفسیری فلسفی از کتاب هسفورد ارائه میدهد. او با استفاده از زبان سینما توانست پوچی جنگ و دوگانگی روح آدمی را به تصویر بکشد.
فیلم با صحنه نمادین سربازان که سرود میکیماوس را زمزمه میکنند در میان ویرانههای هوه به پایان میرسد؛ پایانی که نشان میدهد انسانیت، حتی در میان این همه وحشت، هنوز جایی برای خود دست و پا میکند.
رمان هسفورد یک گزارش درجه یک از جنون جنگ است. ارزش آن در مستند بودن و تجربه زیسته نویسندهاش نهفته است. اما فیلم کوبریک یک اثر هنری تمام عیار درباره جنگ است. او با حذف جزئیات غیرضروری، با انتزاعی کردن شخصیتها و با استفاده از زبان تصویر، به جوهره پدیدهای به نام جنگ دست پیدا میکند.
اگر هسفورد میگوید: جنگ ویتنام جهنم بود، کوبریک میگوید: جنگ همیشه جهنم بوده و خواهد بود، چون جهنم درون خود ماست. و این پیامی است که از غلاف تمام فلزی فراتر رفته و به تمام تاریخ بشریت اشاره میکند.
ارسال نظر